تبلیغات
•••♦خورشـیــد سیـلـک♦••• - عصر زندگی
•••♦خورشـیــد سیـلـک♦•••
با خدا باش پاداشاهی کن...
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


محمد جواد جعفریانی
sunsiyalk@yahoo.com
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام من سعید هستم یه بسکتبالیست،
از شهر کاشااان نویسنده جدید این وبلاگ
امیدوارم از مطالب من لذت ببرین!
از این که ب وبلاگم سر میزنین مچکررم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آنقدر زمین خورده ام که بدانم
برای برخاستن
نه دستی از برون
که همتی از درون
لازم است ...
حالا اما
نمی خواهم برخیزم
می خواهم اندکی بیاسایم
فردا برمی خیزم
وقتی که فهمیده باشم
چرا زمین خورده ام

مدیر وبلاگ : محــمدجـواد جعفریانی
 زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر

    زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز

    را به طور مساوی بین خود تقسیم

    کرده بودند.در مورد همه

    چیز باهم صحبت می کردند

    وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی

    کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در

    بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش

    خواسته بود هرگز آن را باز نکند

    ودر مورد آن هم چیزی

    نپرسد

    در همه این سالها پیرمرد آن

    را نادیده گرفته بود اما بالاخره

    یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد

    وپزشکان از او قطع امید کردند.در

    حالی که با یکدیگر امور باقی را

    رفع ورجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را

    آوردونزد همسرش اورد

   

    پیرزن تصدیق کرد که وقت آن

    رسیده است که همه چیز را در مورد

    جعبه به شوهرش بگوید.پس از او

    خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی

    پیرمرد در جعبه را باز کرد دو

    عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ

    95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین

    باره از همسرش سوال نمود.

    پیرزن گفت :هنگامی

    که ما قول وقرار ازدواج

    گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که

    راز خوشبختی زندگی مشترک در این

    است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به

    من گفت که هروقت از دست توعصبانی

    شدم ساکت بمانم ویک عروسک

    ببافم.

  پیرمرد به شدت تحت تاثیر

    قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش

    سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه

    بود پس همسرش فقط دو بار در طول

    زندگی مشترکشان از دست او رنجیده

    بود از این بابت در دلش شادمان شد پس

    رو به همسرش کرد وگفت این همه پول

    چطور؟پس اینها ازکجا

    آمده؟

    در پاسخ

    گفت :آه عزیزم این پولی است که از

    فروش عروسک ها به دست اورده ام

پیر مرد:






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
محــمدجـواد جعفریانی
دوشنبه 14 بهمن 1392
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
روزشمار محرم عاشورا تی شرت محرم
به سایت ما خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای •••♦خورشـیــد سیـلـک♦••• محفوظ است